باران نفس مامان و باباشباران نفس مامان و باباش، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 24 روز سن داره

نخودی من و باباش

وقایع ماه دوم فرشته ما

سلام عزیزکم مامان خیلی اتفاقات تو این مدت برای ما و شما رخ داده که مامان فرصت نکرده ازشون برات بنویسه الان که دارم اینا رو می نویسم شما 2 ماه و 14 روزتون هست. وقتی 41 روزتون شد با هواپیما شما رو بردیم شوشتر تا باباجون و دایی ها و بقیه فامیل شما رو ببینن و شما هم با خانواده مامان آشنا بشین (92/4/31) عزیزکم اینو بگم که روز سوم تولد شما باباجون سکته کردند و مامان جون سریع رفتند پیش اون . هفته بعد هم بابا حمید  اومد پیش ما و آخر همان هفته 92/5/10 بابا جون و بابا حمید برای ولیمه شما ضیافت افطاری دادندکه تو تالار برگزار شد و حدود 100 نفر مهمان داشتیم ما تا 1هفته بعد از عید فطر اونجا موندیم و چون بابا حمید مریض بود ت...
5 شهريور 1392

1 ماهگی به روایت تصویر

1 روزگی 2روزگی 3 روزگی 4روزگی     1 روزگی 2روزگی 3 روزگی 4روزگی 5روزگی و اولین حمام خونه با کمک مامانی و عمه فائزه 6روزگی 8روزگی 9روزگی 10روزگی 11روزگی 12روزگی 13روزگی 14روزگی 17روزگی 18روزگی 19روزگی 20روزگی 23روزگی 24روزگی 26روزگی 27روزگی 28روزگی 29روزگی 30روزگی 31روزگی ...
29 مرداد 1392

خاطره زایمان

خاطره زایمان برای اینکه خاطره زایمانم رو بنویسم باید به کمی قبل تر برگردم از اونجایی که من بارداری سختی داشتم در ماه پنجم به دلیل کوتاهی طول سرویکس مجبور به سرکلاژ شدم و بعد از اون باید تا هفته 36 بارداری هفته ای یکبارآمپول پرولوتون تزریق می کردم تا رحمم سفت بشه و هر روز هم قرص ...... می خوردم ولی همیشه درد داشتم و هر لحظه احتمال زایمان زودرس داشتم با استراحت ماه هفتم رو هم تموم کردم و تا حدودی خیالم راحت شد که اگه بچه زودتر هم به دنیا اومد میشه نگهش داشت. از اونجایی که تصمیم به زایمان طبیعی داشتم با اجازه دکترم از اول ماه هشتم کلاسهای استخر رو شروع کردم تا به روند زایمان کمک بشه در هفته 31 هم بچه چرخید و تا حدی خیالمون رو راحت کرد ، هفته ...
29 مرداد 1392

سیسمونی

نمای کلی اتاق دخملم                         ویترین اتاق دخملم                                               نمای کلی اتاق دخملم                         ویترین اتاق دخملم                                               کم...
18 تير 1392

تولد یک فرشته

فرشته کوچولوی ما بالاخره در روز چهارشنبه 22 خرداد 1392 در ساعت 1:15 بامداد مصادف با سوم شعبان (میلاد امام حسین(ع) ) در بیمارستان صارم تهران توسط خانم دکتر کرم نیا  آغوش ما رو پر از گرما و صفا کرد. باران جان زمینی شدنت مبارک                                                                                                   ...
18 تير 1392

روزها و ساعات آخر

سلام بارانی عزیزکم امروز دوشنبه 19 خرداده و مامان 40 هفته و 3 روزش شده ولی هنوز از اومدن شما خبری نیست شنبه که پیش دکی بودم و سونو دادم همه چیز نرمال بود ، ماشاا.. ماشاا.. وزن شما هم زیاد شده بود و 3431 گرم شده بودی  مامان جونم معلومه اونجا حسابی بهت خوش میگذره که تپل مپل شدی امروزم وقت دکتر دارم که تست NST بدم و چکاب بشم امیدوارم همه چیز به خوبی خوشی پیش بره  اگه همه چیز  خوب باشه باید تا 2 روز دیگه یعنی چهارشنبه صبر کنیم  که یا درد شروع بشه یا درد القا بشه یا سزارین بشم مامان جون عزیزکم خودت زودتر بیا ودل مامان بابا و بقیه رو با قدمت شاد کن.  امروز اولین روز ماه شعبان است خدایا به برکت این ماه بچمو صحیح و...
20 خرداد 1392

آخرین روز هفته چهل

سلام باران جان دخمل عزیزم خوبی  الان که دارم برات می نویسم ساعت 1:10  بامداد روز 17 خرداد مصادف با 27 رجب و مبعث رسول اکرم (ص) است و آخرین روز هفته چهل بارداری مامان جون مثل اینکه اون تو جای شما خیلی خیلی راحت  که قصد اومدن نداری از ته قلبم آرزو می کنم که به برکت همین روز و ساعات و ماه مبارک تا آخر این روز عزیز به دنیا بیای البته اگه خدا جون خودش مصلحت می دونه الان 2 لیوان گل گاوزبان خوردم شاید افاقه ای کنه مامان جون بدون که من و بابایی خیلی خیلی دوست داریم و بی صبرانه منتظرت هستیم روزانه خیلی ها تلفن میزنن یا اس ام اس میدن که باران اومد از تلفن نمیشه 1 لحظه غافل شد به محض اینکه من جواب ندادم به بابایی تل میزنن...
17 خرداد 1392

روزهای خوش انتظار

سلام دختر نازنینم  سلام بارانم  سلام عزیزکم این روزا روزای خوش انتظار هست که داره ثانیه به ثانیه سپری میشه و دیدار ما رو نزدیکتر میکنه عزیزکم طبق تابلوی شمارش معکوس 22 روز دیگه باقی مونده ولی من و بابایی انتظار زودتر از این و داریم در واقع هر لحظه آماده ورود شما هستیم دست و پا کوچولوی ما این روزا حس عجیب و مبهمی دارم که نمی تونم وصفش کنم حسی که آمیخته با شادی دلهره ترس هیجان و کمی هم ناراحتیه شادی از اینکه میتونم در آغوش بکشمت و غرق عشق و بوست کنم دلهره و ترس از لحظه ای که زمان ورود تو به این دنیاست هیجان مسئولیت مادر شدن  و ناراحت از پایان روزهای بارداری (آخه عزیزکم من تازه دارم روزهای خوب بارداری رو بعد از ...
26 ارديبهشت 1392

روز هایی که گذشت

سلام مامان جونم الان که دارم برات می نویسم داری تو دلم ورجه وورجه می کنی جیگر طلای مامان از آخرین باری که اومدم و برات نوشتم خیلی وقت می گذره ، اولش که مامان حالش خوب نبود بعد هم بزار به حساب تنبلی مامان. می خوایم یکم برگردیم به گذشته ها تا برات تعریف کنم چه اتفاقایی تو این مدت برام افتاده ، همونطور که خودت می دونی مامان بدویار خیلی شدید بودطوری که آب رو با قاشق می خوردم و همونم بالا می آوردم خلاصه ای وضعیت سه ماه ونیم یعنی تا چهارماه و نیمگی شما ادامه داشت که 2 ماه اونو پیش مامانی اینا و دور از بابا بودیم وای که چه روزای سختی بود. 20 دی ماه با بابایی رفتیم پیش خانم دکتر که هم وضعیت مامان چک بشه و هم جنسیت شما معلوم بشه ، دکتر پس از ...
29 بهمن 1391